خاطرات بهار در کربلا
خاطرات بهار از کربلا
سلام بچه ها بهار جمعه ی دو هفته پیش با اقاجونش ومامان جونش و باباش و مادر بزرگش ومن که مامان شم رفته بود کربلا حالا در ادامه مطلب از زبان خودش بخونین
بچه ها راستی می دونین که بهار من کوچولو نمی تونه از زبان خودش بنویسه من دارم از زبان دختر گلم براتون مینویسم
بچه ها من با هواپیما رفتم نجف اونجا حرم امام علی(ع) بود جاتون خالی خیلی خوب بود بعدش با اتوبوس با بابام و مامانم و اقاجونم ومامان جونم و مادر بزرگم که مامان جون مامانم میشه رفتیم کربلا اونجا حرم امام حسین(ع) حضرت ابالفضل(ع) بود بچه اونجا زیاد شلوغ نبود ولی مامانم می گفت من خیلی کوچولوام که با اون برم زیارت به خاطر همین همیشه بابام منو میبرد زیارت اونجا خیلی قشنگ بود به جز حرم امام حسین(ع) و حرم حضرت ابالفضل(ع) جاهای دیدینیه دیگه ای هم داره مثل خمیه گاه جایه که خیمه های امام حسین(ع) اونجا بوده یا تل زینبیه و خیلی جاهایه دیگه بعدش دوباره با اتوبوس رفتیم سامرا اونجا دو نفر از امام های ما امام هادی (ع) و امامحسن عسگری(ع) با دونفر از معصومین مادر صاحب الزمان (ع) و دختر امام موسی کاظم (ع) که اسم شون حکیمه خاتون بود مدفون بودن بعدش دوباره من با همه ی هم سفریا رفتیم کاظمین که اونجا هم دوباره دونفر از امام های ما امام جواد(ع) وامام موسی کاظم(ع) مدفون بودن بچه ها من تو طول این سفر انقدر خوش اخلاق بئدم که با همه ی هم سفریام دوست شده بودم همه من و دوست داشتن وقتیم سفرمون تمام شد دوباره سوار هواپیما شدیم و برگشتیم اصفهان اونجا تو فرودگاه همه منتظر ما بودن خلاصه بچه سفر خیلی خوبیه درسته من کوچیک بودم رفتم چیزی نفهمیدم ولی جایی خیلی خوشگلیه دعا میکنم همه ی بچه ها با مامان وباباشون این سفرو برن ولی بچه قول بدین اگه این سفرو رفتین مامن وباباتون و اذیت نکنین
حالا چندتا عکس از خودم بابام اقاجونم دوستام براتون میزام کاش که از نوشتم خوشتون بیاد


خاطرات بهار در کربلا 



